...::: واژه های خیس :::...
دیرگاهیست که هر روز به تنهایی خویش بر سر جاده ی هجرت که وداعم دادی، منتظر می مانم
و در این تنهایی ، به دلم می گویم:
که تو بر می گردی
جان من می سوزد ، از حقیقت آری
که تو دیگر هرگز
نزد من باز نخواهی آمد
در وجودم دیگر ،شوق و امیدی نیست
خنده ام می گرید که چرا این همه سهل
باورم شد که تو میگفتی :
"دوستت می دارم"
با دلی پر غصه ،
به تمنای محالی که تو بر می گردی
منتظر خواهم ماند
و اگر جسم مرا ، سر خاکی دیدی
یادگاری به سر سینه من،
بنویس
"شانه ات تکیه گاه بی کسیم بود،کنون دیگر خاک......"

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت
12:2 توسط ....::پریناز::....| |
| Design By : Night Skin |
