...::: واژه های خیس :::...
بعد ازین خورشید می ماند غریب ، می تراود از لبش ام یجیب حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه گردنت را می شکست انجا اگر عباس بود دیرگاهیست که هر روز به تنهایی خویش بر سر جاده ی هجرت که وداعم دادی، منتظر می مانم

و در این تنهایی ، به دلم می گویم:
که تو بر می گردی
جان من می سوزد ، از حقیقت آری
که تو دیگر هرگز
نزد من باز نخواهی آمد
در وجودم دیگر ،شوق و امیدی نیست
خنده ام می گرید که چرا این همه سهل
باورم شد که تو میگفتی :
"دوستت می دارم"
با دلی پر غصه ،
به تمنای محالی که تو بر می گردی
منتظر خواهم ماند
و اگر جسم مرا ، سر خاکی دیدی
یادگاری به سر سینه من،
بنویس
"شانه ات تکیه گاه بی کسیم بود،کنون دیگر خاک......"
| Design By : Night Skin |

