تبليغاتX
...::: واژه های خیس :::...


...::: واژه های خیس :::...

می خواهم مثل همان روز دور
که نا خواسته نگاهم را گره زدم به چشمانت
که ناخواسته دستم را گرفتی در دستانت
که خندیدم...
که خندیدی...
که نا خواسته عاشق شدیم!

به اندازه همان لحظه
می خواهم دوست بدارمت!


می خواهم


با عشق...


           تاریخ را تکرار کنم...!

 

      

          

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:6 توسط ....::پریناز::....| |

با دلی خسته از این فاصله ها،

پشت این پنجره می مانم و از

لحظه دیدار سخن می گویم.

از همان دم که به دنیا ارزد

که اگر فرصت دیدار میسر گردد،

چه بگویم با تو؟

با تو از غربت هر ثانیه ام

از شب و روز که بی تو سر شد

از غم و گریه و تنهایی حکایت بکنم؟

یا که از قسمت و تقدیر شکایت بکنم؟

و اگر باز  رسی هدیه ام چیست به جز

یک سبد عاطفه و آسمانی احساس

و دلی عاشق و پاک.

من هنوز در تب و تابم

از سر شوق نلرزد دستم

تا تو را تنگ در آغوش کشم.

و پر از آشوبم،کز سر شور نریزد اشکم

تا تو را خوب تماشا بکنم.

و چه زیباست

پس از این همه تنهایی و دلواپسی

از تو لبریز شود احساسم.

خانه سرد من از عطر تو سرشار

و گل یاس شکوفا شود از یمن حضورت

گل من: با دلی کوچک و تنگ

کنج این خلوت تنهایی خویش

لحظه آمدنت را از خدا می خواهم...

                         

                     

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:32 توسط ....::پریناز::....| |

دستها بالا بود
هر کس سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود
ولی ...
نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ ، پاسخ یک حسرت
که عمق ان وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت ان بود که بی پاسخ ماند ....

           
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:20 توسط ....::پریناز::....| |

دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم

با یه نگاه مهربون که سالها آرزوشو داشتم

ازم دریغ میکرد...

گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده

میخواستم اشکاشو از روی گونش پاک کنم

اما نتونستم....

فقط نگاهش کردم.....اون رفت ولی....

سنگ قبر من خیس بود..!!

 

                                       

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:16 توسط ....::پریناز::....| |

 

 

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم ...

 

 

                         

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 12:55 توسط ....::پریناز::....| |


Design By : Night Skin